به ندای درون خود گوش میدهم

عرض ادب و سلام خدمت بزرگواران و دوستان قدیم و جدید.به دلیل بالا بودن حجم کامنتها و ایملهای شما که البته هنوز موفق به پاسخ گویی به تعداد زیادی از آنها نشده ام نخواستم پست جدیدی آبدیت کنم.

باورم نمیشه...ای کاش میشد بخونید نوشته های دوستانم رو.....اسم نمیبرم با همه شمام....همه عزیزانی که از خانوم و جالب تعداد زیادی آقا سرگذشتها و تجربیات و عدم اعتماد به نفستون رو در زندگی با من شر کردید.من فکر میکردم تنها خانومها از مشکل عدم اعتماد به نفس رنج میبرند و جالب بود که متاسفانه این مشکل در خیلی از آقایون هم وجود داره.

دوستان عزیز نمیدونم چی بر سر ما اومده که یا دچار توهمات و غرور های کاذبیم یا عدم اعتماد به نفس در سطوح بالا.

فقط میتونم به طور خلاصه بگم برای تک تک شما عزیزان آرزوی موفقیت و شادکامی و تقویت روحیه هاتون رو دارم.

خیلی ها خواستید روش نوشتنم همین باشه یعنی نوشتن زندگی روزانه و در خلالش اطلاع رسانی.البه من فکر کنم همیشه روش من همین بوده اما کلا سبک نوشتن روزانه من بستگی به احوالات شخصیم داره.

بین این همه کامنت و ایمیل آقایی لطف کرده بودند چیزهایی در شان خودشون رو به من نسبت داده بودند .بر ایشون هم کدورتی وارد نیست چرا که در حد فهم و ادب خویش سخن بر قلم جاری کردند.

بر من که میگذرد شما مراقب احوالات خویش باشید.....آخ

بگذریم.....

زندگی با سرعت هر چه تمامتر در جریانه...من چه بخوام چه نخوام اگر با سرعت قدمهای زندگی هماهنگ نشم جا میمونم پس بهتره خودم را با ضرب آهنگ زندگی و ریتمهای کوتاه و بلندش هم آوا کنم.

نکته جالبی که امروز میخوام راجع بهش با شماها حرف بزنم زیاد شنیدم دوستان میپرسند ونکوور بهتره برای زندگی یا تورنتو؟؟؟؟؟؟؟ یا اصولا اونهایی که در استانهای دیگه یا شهرهای کوچک تر اقامت دارن همیشه در پی تبدیل محاسباتی برای جابجایی به جاهای بزرگتر هستندکه آیا عمدتا این جابجایی به نفع آنها خواهد بود یا نه؟؟!!!

من بر حسب تجربیات شخصی خودم مواردی رو ذکر میکنم تصمیم نهایی با شما دوستان.

البته فکر کنم قبلا هم به این موضوع اشاره کرده بودم که قیمت و نرخ زندگی در شهرهای بزرگ و عمدتا ونکوور و تورنتو هیچ فرقی با هلی فکس یا منگتن یا فردریکتون نداره. اینجا نرخ اجاره بها تقریبا یا دقیقا با سایر جاها در کانادا یکیه...بنزین و بیمه ماشین و خورد و خوراک و هزینه پوشاک همه یکسان هست.تنها در برخی موارد خاص در مورد حمل و نقل شهری قیمت ها کمی...تنها کمی گرانتر از سایر استانهاست .حالا اگر شما در شهری شاغلید و کار دارید که ایام به کام.....دو دستی بچسبید به کارتون ...اما اگر هنوز نو پا هستید و قصد بر بنا کردن پایه های زندگیتون از ابتدا دارید و ازشروع مجدد واهمه ندارید پس اصلا برای اومدن به شهرهای بزرگتر معطل نکنید.

همین چند وقت پیش عزیزی که همجوار من در استان قبلی بودند کلی با من رایزنی کردند و در نهایت بعد از چند سال مشقت بار تصمیم به مهاجرت به تورنتو رو گرفتند...همین چند روز پیش پیام پر محبتی از این بانوی گرام بدستم رسید که شوهرشون و بچه هاشون همون هفته اول با حقوق خوب رفتند سر کار و خیلی خوشحال و راضی هستند و کلی دعای خیر بدرقه راه ما نمودند به جهت باز کردن یک سری از نکاتی که بعضا به دلیل داشتن دوستان مختلف در سرتاسر این خاک پهناور جمع کردیم دور خودمون و خلاصه این که ضرر که نکردن بل منفعت هم نمودند و طبق فرمایش ایشون چه کار عبثی کردن که از ترس دروغهایی که شنیده بودند به دلیل هزینه های گزاف از ابتدا در شهرهای بزرگ ساکن نشدند.

مثلا خود من بارها شنیده ام که ونکوور یکی از گرانترین شهرهای جهانه....به خدا چرته...همه چیز در این جا دقیقا هم قیمته با فردریکتون و هر کجای دیگه است .

حالا چون شهرهای لوکسی مثل اینجا که ثروتمندترین آدمهای دنیا در اون اجتماع کردند دارای مناطق خاصی از لحاظ تجمل و لوکسری و اشرافیت هست خوب طبعا زندگی کردن در اون مناطق اشرافی منوط به پرداخت هزینه های گزاف تر هم خواهد بود.

یا دانتون ونکوور ...وای یعنی بهشت....یعنی عشق ....یعنی اگه از دنیا خسته شدی و خواستی با زندگی آشتی کنی دو ساعت برو دانتون....

هوش و حواست چنان پرت میشه که کلا غمهات رو باد برده و خودت بیخبر موندی.حتی تو خود دانتون هم هزینه های مسکن تفاوت آنچنانی با سایر نقاط نداره.

حالا بعدا تو یک پست مفصل راجع به منطقه های زندگی و تفاوت ها و معضلات و محاسن ونکوور توضیح خواهم داد. اونقدری که در حد دانش و حیطه اطلاعات من هست.

تو مولتی کالچرا جلسه ای داشتیم و من هم ولنتیر بودم تو اون جمع.خانمی کانادایی که خود استاد دانشگاه یو بی سی بود و جزو اعضا و دارای سمتی دولتی هم بود عرض کرد...

اگر به همه مردم بگویند که نرخ زندگی در همه جا یکسان است ما نرخ رشد بی رویه مهاجرت رو به ونکوور و تورنتو خواهیم داشت به گونه ای که سایر شهرها خالی از سکنه باقی خواهد ماند.پس این نوعی بازی سیاسی است که همیشه به طرق مختلف مردم رو از گرانی و تورم و سن زندگی میترسانند تا به این شکل در باورهای عمومی خواه ناخواه قبولانده بشه و به صورت یک اصل پذیرفته بشه.البته قبلا این این حرف رو از زبان عزیز دیگری در جلسه ای دیکر در شهری دیگر شنیده بودم...

نمونه اثبات این حرف بنده همین هفته گذشته بود.

در تمام استانهای کانادا ما شاهد بارش برف و کولاک های شدید بودیم.در استان سابق من به قدری تاندر و برف اومده بود که خود هواشناسی کانادا اعلام کرد این میزان بارش برف در ده سال گذشته کم نظیر بوده...اما در عوضش جای همه شما خالی ما آفتابی داغ و هوایی بهاری رو تجربه کردیم و همچنان میکنیم که از شدت گرما تمام درختان شکوفه کردند و انگار نه انگار که ما در زمستان به سر میبریم.

البته ناگفته نماند ونکوور به خاطر بارش بارانهای سیل آسا در بیش از نیمی از سال واقعا دلگیر و کسل کننده است اما خوب...حالا همینی که هست...خدا رو بینهایت سپاس که الان ما در بهشتیم....( همچنان ریحان در بهشت زندگی میکند و حرفش هم عوض نمیشه....از اون اولین پست در کانادا که صدای من را از بهشت میشنوی تا به امروز....اصولا ما حرفمون یکیه...نیشخند )

همونطور که قبلا هم گفتم من فقط پنج شنبه ها و جمعه ها و شنبه ها کار میکنم .جمعه ای که گذشت از عزیترینم حرفی رو شنیدم که خیلی بهمم ریخت . اما شنبه بعد از ساعت تموم شدن کارم به دعوت دوست دوران کودکیم همونی که پارسال چند وقتی با ایشون زندگی کردم  برای رفع اوضاع پریشانم رفتم هتل.خونه دومش توی دانتونه اما چون یک مدت توی اون خونه زندگی نمیکرد برقش قطع شده.اون بنده خدا هم که اومده بود صواب کنه دیده بود مهمون دعوت کرده برق قطعه واسه همین یک اتاق توی یک هتل تو دانتون گرفت و من رو برد اونجا.قرار بود شب با تعداد دیگری از دوستان که البته همه مانند خودمون خانوم بودند و صدالبته مشهدی از خود راضی بریم رستوران و من و دوستم بعد از مدتها بتونیم پیش هم باشیم و با هم حرف بزنیم.خلاصه جاتون خالی هتل در بهترین خیابون بود البته قیمتش واقعا عالی بود و ( من که مهمون بودم ) بعدا از روی برگه تسویه حساب دیدم چقدر عالی در اومده بود.گاهی با خودم میگفتم این کانادایی ها آخر هفته ها میرن هتل حالا چه زوج باشن چه چند تا خانوم یا آقا ...میرن هتل و با هم وقت میگذرونند..همیشه میگفتم وای چقدر الکی برای یک شب باید پول هتل داد.

اما اینبار که خودم میهمان شدم و رفتم دیدم قیمتهاشون عالیه.حالا البته یک هتل 5 ستاره یا 7 ستاره نبود اما خداییش عالی بود و به  من که خیلی خوش گذشت.

شب هم همه رفتیم رستوران ایرانی که موزیک زنده داشت.البته وقتی تماس گرفتیم برای رزو مسئول رستوران گفت حتما باید یک حداقلی رو خرج کنید.این به دلیل اینه که این رستوران خیلی معمولیه از لحاظ غذا و کیفیت و کمیت اما به دلیل سن رقص و موزیک زنده در آخر هفته ها خیلی شلوغ میشه .

جای دوستان خالی به محض ورود انگار وارد میهمانی یک فامیل یا عزیزی در ایران شدیم.همه آراسته...مرتب...شیک دلم وا شد.

بابا مردم از دست بعضی ها که اصلا کلاس اجتماعی ندارند و با لباس تو خونه میرن مهمونی....تازه یک سری از هموطنان گرام فکر میکنند اینا کارشون درسته .اینا خارجی هستند بهتر میفهمند....نه عزیزم....اینا همه کشاورز و کشاورز زاده هستند.

از زندگی شهر نشینی و آداب معاشرت چیزی نمیدونند که بخوان اجرا کنند.

در قیاس با این شب تجربه هفته قبلم رو ذکر میکنم .هفته پیش شب ولنتاین همسر یکی از دوستانم که موزیسن هست ما رودعوت کرده بود به یک رستوران مکزیکی.

نیمی از رستوران در تصرف مکزیکی ها بود ونیمی دیگر در تصرف کانادایی ها.این اولین باربود یک مرز واقعی بین دو ملیت می دیدم.

بماند....ما که وارد رستوران شدیم....دقت کنید در شب ولنتاین...میهمانی در یک رستوران....به خدا انگار وارد مراسم سی صد سال قبل از میلاد مسیح شدیم.مخصوصا این مکزیکی ها .همه یک بلوز و یک شلوار....حالا کانادایی ها یک مقدار شیک تر و بهتر بودن...البته فقط یک مقدار...اما وقتی ما سه تفنگدار وارد شدیم همه سرها برگشت به سمت ما.( حالا یک وقت فکر نکنید ما با تیپ بالماسکه رفته بودیم.اما خوب همه پیراهن پوشیده بودیم و آرایش کرده بودیم و خلاصه به همون سیاق ایرانی بودنمون آراسته بودیم...همین)

به دوستم گفتم پری نکنه ما اشتباهی اومدیم.اینجا به جشن سالمندان بیشتر شبیه تا مهمونی ولنتاین...اما خوب اشتباه نرفته بودیم چون میزبان ما و همسرش اونجا بودند که به ما خوش آمد بگن.

حالا جالبیش این بود این رستوران نفری 50 تا ورودیش بود اما از ما سه نفر ورودی هم اخذ نشد....نگید چرا....چون خودمون هم نفهمیدم.فکر کنم خودشون خجالت کشیدن در مقابل سه تا خانوم با شخصیت ایرانی ...یا شایدم فکر کردن ما از اون آدمهایی خیلی مهم هستیم.آخه نیست ماشین های دوستام  هم خداییش تو همین ونکوور خیلی به ندرت پیدا میشن چه میدونم چی فکر کردند...البته دوستام خداییش آدمهای موفقی هستند.حالا من یکی توی اینا از لحاظ مالی هم سطح نیستم این روزها.اما اون طفلکی ها خوبند.بگذریم.

وقتی مهمونی این هفته رو با اون هفته مقایسه میکنم میبینم میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است.

البته...البته اینجا اگر میهمان هتلهای پنج ستاره باشید یا در خانه های اشرافی کانادایی یا....همون کانادایی ها و مکزیکی ها رو نمیتونید تشخیص بدید....فکر نکنید این جماعت همیشه مدل مرغ و خروسهای دایی جان ناپلئون میگردن...نه خیر به وقتش تیپ میزنند اساسی...اما خوب وقتی یکی درک نمیکنه که عشقش حالا میخواد همسرش باشه یا دوست دخترش یا هرچی دعوتش کرده برای شام ...نمیدونه باید چطور لباس بپوشه و دلبری کنه....دیگه این کاملا برمیگرده به فرهنگ این جماعت ....

اینجا یعنی تو محیط های ایرانی آقایون اکثرا کت و شلوار و کراوات...خیلی جنتلمن و خانومها هم که دیگه نگو.بوی غذای اصیل ایرانی و عطرهای گرون قیمت و اون فضای خوب ایرانی دلم رو برد به اون زمانها که تو ایران میهمانی بود و منم که عاشق مهمونی و مهمون بازی.وای دلم ایران خواست خوب قلب

خلاصه که جای دوستان خالی بود.شب هم که برگشتیم هتل فردا ظهر اتاق رو تحویل دادیم و رفتیم صبحانه رو روبروی ساحل salish sea در انگلیش بی خوردیم که محل تجمع ثروتمندان فارغ از دنیاست....وقتی منظره روبروتون ساحل دریا باشه و تمام درختان دور و برتون پر از شکوفه های سفید و صورتی...وقتی چهار ستون بدنتون سالمه و یک دنیا امید و انگیزه دارید برای زندگی....وقتی دوستان و عزیزانتون سلامت هستند و برقرار...جای ناشکریه اگه بخواهید روی دعوا و دلخوری از عزیزترین موجود دنیا فکوس کنید....این جا یک دفعه یاد اون لحظه آخرین صحنه فیلم برباد رفته افتادم که اسکارلت میگه من میتونم همه چی رو از نو بسازم...فردا..فردا روز دیگری است...

واقعا تو اون لحظه این فکر از ذهنم خطور کرد....فردا روز دیگری است.من هیج وقت شکست نخوردم و به هر چیزی که خواستم رسیدم ( البته با کمک بزرگترین حامی مالی و معنویم خدا )

باز هم میتونم ...مگه من نوعی چی کمتر از این آدمها دارم که صبحها تو ساحل دریا در امتداد زیباترین ساحل ونکوور میدوند و بهترین منظره و بهترین هوا رو استنشاق میکنند و بعد میان اینجا واسه صبحانه .

واسه من که هیچ واسه هیچ کس سخت نیست خواستن و رسیدن.البته هدف من از بازگو کردن دویدن تو ساحل و یک نگاه سطحی به زندگی نیست. مقصودم دیدی کلی به روش زندگی بین افراد امیدوار یا به زعمی دیدگاه کلی به روش زندگی بین  برنده ها و بازنده هاست .

حالا اینه که زندگی یکی مثل من تک و تنها این ور دنیا بدون حامی و یاور و تنها با اتکا به خدا اینجوری دستخوش تحولات میشه دلیل نمیشه فکر کنم من نمیتونم یا خدا فراموشم کرده.ابدا ...خدا بندگانش رو هیج وقت هیچ جا تنها نمیزاره.

خود نوعیم همیشه به ندای درونم گوش میکنم.میدونم عقل همیشه میخواد استدلال کنه و دلیل و منطق بیاره.اما من هنرمندم.طرز تفکر یکی مثل من استدلال برنمیداره.

من تابع ندای درونم هستم و تابحال نشده یا کمتر شده که اشتباه کرده باشم.وقتی روبروی دریا نشسته بودم داشتم با خودم فکر میکردم ریحان ندای درونت چی میگه ؟؟؟؟؟؟

صدایی از اعماق وجودم میگفت : نگران نباش نگران نباش نگران نباش ...

دیگه نگران نیستم چون خدا رو دارم...مدتهاست که در این آرامشم... و هستم جاری و سبز در پرتو نور مهربانترین که همه جوره هوام رو داره.امیدوارم همه شما از این سعادت بهرمند باشید و در دستان امن خدا آرام باشید و برقرار.

در پناه حق

 

 

 

 

/ 0 نظر / 55 بازدید